نا ناراحت --> راحت


رمز این که همیشه آدم نا-ناراحت یا آسوده باشه 1 چیزه.

نه خداست نه پیغمبر نه سیگار نه چایی..

اول بگم یه پیشنیازی داره رمزش..

آدم باید خودش رو بشناسه و بدونه چی می خواد تو/از زندگیش. سعیم بکنه واقعیت رو از خیال تشخیص بده و منطقی باشه تا یه حد خوبی با خودش..

بعد حالا این 1 چیز رو داشته باشه: انتظار از هر چیزی(از جمله خودش) در حد ظرفیتش داشته باشه.

از فیلم ایرانی انتظار "پدرخوانده" بودن نداشته باشه.. از آمریکا انتظار دموکراسی نداشته باشه.. از تلاش کمش انتظار موفق شدن نداشته باشه.. و هزارتا چیز دیگه..

الان اینجا 2تا سو تفاهم هست. اول این که آدم اینطوریم نباید باشه که تلاش کم کنه و موفق نشه و خوش و خرم باشه. نه! فقط خیلی شاکی نمیشه و می فهمه که بار دیگه، تو کجای کار باید بیشتر کار کنه. و دوم اینه که آدم جو گیر نشه که آره من خودم رو شناختم به درد این کار نمی خورم با اینکه خیلی دوس دارم. همیشه باید بدونه به همه چی می رسه اگه بخواد. فقط باید اینو تشخیص بده که می خواد یا نه و اگه می خواد داره همونقدر که لازمه تلاش می کنه یا نه.

یه نتیجه دیگه هم که این عمل داره که زیرمجموعه راحت بودن آدمه اینه که تو روابط اجتماعیش با بقیه به طرز عجیبی پیشرفت می کنه. چون کم کم می فهمه که از هیچ کس نباید هیچ انتظاری داشته باشه و اینطوری خوبیاشون به چشش میاد و بدیاشون رو یادش میره.

همین.. خیلی هم ساده نیس.. ولی عملیه.. من کردم شده..

فعلا


Pooya , جمعه 1391/10/30 ساعت 23.50
گروه نوشته: Pooya
دیدگاه ها(4)

مهندس یا محقق؟


سلام

من می دونم خیلی دارم کم کاری می کنم تو پست دادن. و می دونم هم که خیلی از کاراییم که می کنم بسیار بی فایده تر از پست دادنه. پس اگه از این به بعد دو هفته ای یک بار پست ندادم خیلی بدم خیلی!

خوب من بین این که در انتها، بشم یک محقق و تو دانشگاه بمون یا مهندس شک نیستم. قطعا می خوام مهندس بشم. ولی تو این که از الان مهندس شدن رو شروع کنم یا بعدا، دچار شک خیلی خیلی زیاد بودم.

محقق بودن خیلی خوبه ولی زندگی رو نابود می کنه. نه پول درست حسابی در میاری نه اونقدر توانایی های زندگی کردنت بالا میره. منظورم اینه که در آخر، تبدیل به آدم یک بعدی میشی. البته نسبت به یک مهندسی که وضع مالیش خوب باشه، دغدغه های کم تری آدم داره. ولی خوب به همون نسبت هم یک بعدیه. اگه بخوام در انتها محقق بشم چالش های زندگی رو مجبورم نادیده بگیرم مگرنه تمرکزم واسه کارای تحقیقی از بین می ره. یه مزیت دیگش هم اینه که همیشه ی همیشه از نظر علمی به روز می مونم؛ که البته مهندسای خوب احتمالا تو زمینه های علمی مفیدتر و متنوع تری به روزن.

ولی خوب چون ترجیح می دم همه ی جنبه های زندگی رو تجربه کنم، تا این که تو علم بخوام همیشه حرفی واسه گفتن داشته باشم؛ مهندس بودن رو تو دراز مدت ترجیح می دم. و اعتقاد دارم مهندس های موفق 1000برابر محقق های موفق ارزش دارن.

ولی الان موقعیت فرق داره. سنم که خیلی بالا نیست-خیلی کمه در حقیقت. و الان فرصتی که تو دانشگاه دارم رو نمی خوام با رفتن دنبال کارای خورده تو جاهای مختلف از دست بدم. می تونم قشنگ بشینم چیزایی که دوست دارم رو همراه درسام بخونم و بیفتم تو کارای علمی. هم استفاده های معنوی داره این کار و هم استفاده های مادی(برای فرار مغزها). تازه بعد از این که هم فرار کردم باز کارای علمی می کنم و می رم واسه دکترا.. فوقش میشه 26 27 سالم دیگه. بعد اون موقع چون وضعیت علمیم به نسبت خوبه، می تونم سریع در عرض 1 سال یک مهندس خیلی منحصر به فرد تو زمینه ای که دکترا گرفتم بشم و ادامه بدم..

اگه بخوام از همین الان مهندس بشم مجبورم چند سال کارای کوچیک واسه شرکت های نا معتبر انجام بدم تا یاد بگیرم بازار کار و این حرفارو بازم تو همون سن 26 27 سالگی بیفتم دنبال این که یا جای بهتری برم کار کنم یا کارای پیشرفته تری انجام بدم تو همون جایی که هستم. اینم خوبه ها. اینجوریم تو سن 27 سالگی کلی چیز یاد گرفتم احتمالا ولی خوب کاره دیگه یهو میفتم تو یه فیلدی که خیلی علاقه ندارم و چون تواناییای علمیم هم خیلی زیاد نیست تو جایی که دوست دارم مجبورم تو همون فیلد بمونم ..

پس فعلا محقق می شم و بعدا می رم واسه مهندس شدن. این طوری یه مهندس تو همون زمینه ای که دوست دارم می شم.گوش شیطون کر

تازه ایده آلشم اینه که بعدشم که مهندس شدم کارم یه جور زیادی علمیم باشه و بعد از یه مدتی که حسابی پیشرفتیدم برم استاد دانشگاه هم بشم هم زمان .. دیگه نور الی نور میشه ..

اینم از دغدغه ی ما ..

فعلا


Pooya , سه شنبه 1391/10/27 ساعت 19.23
گروه نوشته: Pooya
دیدگاه ها(0)

Java Challenge


دیروز جاوا چلنج بود


بعد من و امیرعباس و بهنام تیم بودیم. روم به دیوار گند زدیم. یعنی همه ایده هامون پیاده سازی کردیم ولی گند خورد آخرش.. چون بازی رو اجرا نمی کردیم که ببینیم ایده هامون جواب میده یا نمیده. اولین باری که ایده هامون رو دیدیم ۱ ساعت مونده بود به پایان مسابقه .. و خوب دیر بود. خیلی دیر بود و باگ ها رو نتونستیم رفع کنیم چون بنیادی بودن خیلی.باگ های منطقی.


بعد من حس کردم خیلی زندگی هم همین جوریه ها .. خیلی از آدما خیلی از ایده ها رو تو سرشون دارن که فکر می کنن درسته و بدون این که چیزی تو عمل ببینن بهش می چسبن .. یعنی به نظر انسان از یک ایده ی خاص که معلوم نیست درسته یا نه برای اون فرد پیروی می کنه چون با ۱۰۰۰تا دلیل فکر می کنه درسته..


ما هم تو مسابقه فکر می کردیم اصلا بازی رو نابود می کنیم بسکه ایده هامون خوبه. ولی فهمیدیم نه اینجوریام نیست. کلا چیزایی که آدم تو عمل می بینه با چیزایی که فکر می کنه خیلی متفاوت می تونه باشه اغلب.


البته تجربه خیلی از چیزا هم گرون تموم میشه واسه آدم.


کلا آدم تو زندگی خیلی به ایده هاش نباید بها بده به نظر و باید سعی کنه همیشه در معرض آزمایش قرارشون بده. بجای تجربه کردن میشه با کسای دیگه دربارشون صحبت کرد. شاید اونا تجربه کرده باشن اون موضوع رو و کلی زوایاش براشون روشن شده باشه.


و همین



Pooya , جمعه 1391/10/1 ساعت 17.04
گروه نوشته: Pooya
دیدگاه ها(2)

آشفته


سلام

آشفته شده سر و وضعم. نمی دونم دارم چیکار می کنم. می دونم همه این کارایی که دارم می کنم به تنهایی خوبه. ولی با هم دیگه باعث میشه بهشون درست و حسابی نرسم. بهشون که درست و حسابی نرسم چیز خوبی از آب در نمیاد.

اگر ترم پیش وقتم رو روی یک موضوع اصلی میذاشتم و موفق می شدم توش، الان روی ۳تا دارم می ذارم و تو همش خیلی چیز مطرحی نشدم. راضی نیستم از خودم.

تو رابطه ام با آدما هم داره تاثیر می ذاره کارام. خیلی کم تر از قبل شده.

آشفته شدم. حافظم ضعیف شده. ضعیف نشده، تمرکز نداره. نتیجه اش همونه.

از صبح می رم دانشگاه شب میام تازه متوسط ۳ الی ۴ ساعت تو خونه کار باید بکنم. از اونجایی که من همچین توانایی رو برای هر روز ندارم یک روز در هفته رو می تونم تنظیم کنم و بقیه ی روزا کارا ناتموم می مونه واسه آخر هفته. پنج شنبه جمعه ام هم خراب میشه پس.

خیلی خیلی از چیزایی رو که شروع کردم تموم نکردم این ترم.

راحت بگم، خودمو خفه کردم.

نمی دونم چرا این پست رو دارم می دم. شاید ۱۰ سال دیگه وضعم بهتر بود و اومدم خوندمش و خوشم اومد.


Pooya , چهارشنبه 1391/9/22 ساعت 23.57
گروه نوشته: Pooya
دیدگاه ها(2)

در بند


سلام

وقتی روی یک چیزی محدودیت زیاد باشه انسان بیشتر کنجکاو میشه. مثلا اگه ۱۰تا جعبه جلوی آدم بذارن بگن تو جعبه‌های شماره ۱ و ۴ رو حق نداری نگاه کنی بیشترین چیزی که دلت می خواد اینه که بدونی توشون چیه که حق نداری نگاه کنی. به حضرت آدمم گفتن فلان میوه رو نخور و بقیه ی ماجرا پیش اومد. خلاصه لازم نیست زیاد موضوع رو تشریح کنم؛ انسان رو اگه منع کنی از یه کاری بیشتر دلش می خواد اون کار رو انجام بده.

منع کردن چند راه داره؟ ۲ راه. یکی این که آدم جلوی خودش رو بگیره و کاری رو نکنه، دوم این که از بیرون جلوش رو بگیرن و نذارن فلان کار رو بکنه. در واقع تو هر دو حالت میل زیاد به انجام اون کار به وجود میاد. (منظورم کارایی هست که اطلاعات انسان درباره اش کمه. نه کاری مثل کشتن یه نفر دیگه.)

میلی که از این منع کردن به وجود میاد بعضی وقتا به طور ناخواسته تبدیل به علاقه میشه! وقنی تبدیل به علاقه شد کم کم تبدیل به آرزو میشه و وقتی اینجوری شد دیگه کم‌کم عقل جایگاهی تو به دست آوردن اون چیز منع شده نخواهد داشت و شخص ممکنه به هر کاری دست بزنه.

منع کردن باعث میشه فرد تو تاریکی بمونه. باعث میشه همه ی جنبه های اون موضوع خاص رو نبینه. درصورتی که اگه این منع وجود نداشت شخص می تونست اطلاعاتی رو که لازم داره درباره اون موضوع خاص به دست بیاره.  خیلی وقتا آدم میفهمه خیلی هم موضوع مهمی نبوده.

حالا اسارت. اسارت وقتی پیش میاد که از حقوق مسلم خودت منع بشی. اسارت همون نتایجی رو داره که منع کردن داره چون زیرمجموعه‌اش هست ولی شدتش بیشتره. چون وقتی چیزی که ازش منع میشیم ساده‌تر به دست بیاد میلمونم بهش بیشتر می‌شه.

اسارت رو هم خود آدم می تونه برای خودش به وجود بیاره، هم بقیه. اسارتی که خود آدم واسه خودش به وجود میاره فقط و فقط نتیجه ترس هست. اسارتی هم که بقیه برای آدم به وجود میارن نتیجه نفهم بودن بقیه یا باز هم ترس خود آدم هست.

پس پویا باید ببینه از چی منع شده. بعد که پیداشون کرد ببینه حق مسلمش هست یا نه. خیلی راحت نیست تشخیص حق مسلم بودن یا نه. بعد هم باید ببینه خودش داره خودش رو منع می کنه یا نه. اگه دید حق مسلمش نیست و منع شده نباید زیاد روش اسرار کنه. اگه بنز زیر پاش نیست نباید به هر دری بزنه که بنز بخره.

اگه حق مسلمش هست پس می فهمه اسیر شده. اگه خودش خودش رو منع کرده باید ببینه از چی می ترسه. وقتی فهمید باید یا خودش رفع کنه مشکلش رو یا بره پیش یک متخصص تو اون امر. اگه بقیه داشتن منعش می کردن باید ببینه که اول با مذاکره میشه کاری کرد یا نه. اگه دید نمیشه ببینه قدرت خودش بیشتره یا بقیه. اگه قدرت خودش بیشتر نبود باید سعی کنه قدرتش رو بیشتر کنه تا به بقیه(عوامل خارجی) غلبه کنه. اگه هم میبینه ۱۰۰۰سالم قدرتش رو بیشتر کنه نمی تونه غلبه کنه، حداقل فهمیده که تو این یه مورد اسیر هست و نباید هیچ تصمیمی مبنی بر خوب بودن یا بدبودن یا نیاز داشتن یا نداشتن به اون چیز منع شده بگیره؛ چون اطلاعاتش کافی نیست. (بله شاید یه چیزی حق مسلم آدم باشه ولی بهش نیاز نداشته باشه. مثل شلوار کردی که حق مسلم هر مردیه ولی تو تهران کسی بهش نیاز نداره! همین شلوار کردی اگه از فردا ممنوع بشه ...)

آدم برای این که آزاد زندگی کنه باید همیشه حواسش باشه اسیر نشه. اگه دلش خواست جایی شعر بخونه، شروع کنه به خوندن و خودش رو اسیر فکر خودش نکنه که وای زشته و این حرفا. اگه جایی خواست فکرش رو بیان کنه، نگران نباشه که کسی مسخره اش کنه. اگه جایی قدرت مقابله نداشت بذاره کنار اون چیزی رو که اسیرش کرده و اگه قدرت مقابله داشت تلاشش رو بکنه که آزاد بشه.

پویا فقط وقتی آزاد باشه و یاد بگیره آزاد بمونه مطمئن می شه که کاری نیست که نتونه بکنه. مطمئن میشه یا اسیر نیست یا قدرت مقابله رو نداره. پس هیچ وقت ناراحت نیست از چیزی که نداره - از چیزی که نذاشتن داشته باشه و وقتش رو رو چیزایی که داره می ذاره.

و همین.

خوش باشین


Pooya , سه شنبه 1391/8/16 ساعت 01.56
گروه نوشته: Pooya
دیدگاه ها(3)
loading